۱۲:۱۸:۰۱ - یکشنبه ۶ تیر ۱۳۹۵
داغ کن - کلوب دات کام اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در دنبالر اشتراک گذاری در فیس نما
گزارش تصویری
آیه غازیِ – دختری که از محاصره داعش گریخت
کمیته امداد امام خمینی(ره) تبریز در ماه مبارک رمضان میهمانی ویژه داشت که از محاصره استان نینوا عراق توسط داعش گریخته و در مسیر خانواده خود را جا گذاشته بود و حال در این ایام عزیز آنها را از خدا می خواست.

photo_2016-06-26_11-01-49 photo_2016-06-26_11-02-43 photo_2016-06-26_11-02-54 photo_2016-06-26_11-04-25 photo_2016-06-26_11-05-08 photo_2016-06-26_11-10-44 photo_2016-06-26_11-10-56 photo_2016-06-26_11-11-09 photo_2016-06-26_11-11-20 photo_2016-06-26_11-12-28 photo_2016-06-26_11-12-37 photo_2016-06-26_11-13-01 photo_2016-06-26_11-15-02 photo_2016-06-26_11-15-08

کمیته امداد امام خمینی(ره) تبریز در ماه مبارک رمضان میهمانی ویژه داشت که از محاصره استان نینوا عراق توسط داعش گریخته و در مسیر خانواده خود را جا گذاشته بود و حال در این ایام عزیز آنها را از خدا می خواست.

آیه غازیِ می گوید: ۹ سال دارم و در استان نینوا شهر تلعفر کشور عراق به دنیا آمدم. به همراه پدرم و مادرم و سه برادر کوچکتر از خودم در استان رقه زندگی خوبی داشتیم و پدر می گفت ما مسلمان شیعه هستیم و به ۱۲ امام معتقدیم و اصالتا هم ترک ترکمن هستیم، به مدرسه رفتم و بهترین دوران زندگی ام را سپری می کردم و دوستان خوبی در مدرسه داشتم تا اینکه داعشی ها به شهر حمله کردند و پدرم را کتک زدند و بعد من به همراه خانواده از رقه فرار کردیم.

در زمان حمله داعشی ها من هفت سال داشتم و کم کم هشت ساله می شدم، داداش کوچکم علی تازه متولد شده بود و جمیل چهار ساله بود و مهدی یک سال از من کوچکتر بود.

به مدرسه می رفتم و کلاس اول را تموم کرده بودم و می خواستم به کلاس دوم برم که داعشی ها به شهر و مدرسه مان حمله و آن را با خاک یکسان کردند، دوستان خوبی در مدرسه داشتم ولی حالا حتی نمی دانم هم کلاسی و دوستانم چه شده اند چون داعشی ها بی رحم اند.

آنها با تانگ و تفنگ به شهر ما آمدند و مردم را دستگیر و اذیت می کردند، من به همراه خانواده ام و دو تا از عموهایم از تل عفر فرار کردیم و به سنجار آمدیم، آنجا ماندیم ولی چند روز نگذشته بود که داعشی ها به آنجا نیز آمدند، به ربیعه فرار کردیم ولی باز به آنجا نیز آمدند و وقتی می خواستیم از آنجا فرار کنیم من همراه یکی از عموهایم بودم و پدر و مادرم و برادرانم و عموی دیگرم و زن عمویم در ماشین دیگری، از محاصره داعش ها فرار کردیم ولی خانواده ام را دیگر هیچ وقت ندیدم چون راه را اشتباه رفته و در کمین داعش افتادند و احتمالا کشته شده اند.

تقریبا دو سال پیش بود، من از آن شب به بعد دیگر خانواده ام را ندیدم، هیچ کس دیگر هم ندیده، من از آن شب مادرم، پدرم و برادارنم را از دست دادم و تنها و بی کس ماندم، همه خانواده ام یک جا رفتند و دیگر نیامدند و با گریه می گوید دلم برای محبت ها و آغوش مادرم تنگ شده است.

می گوید من از خدا هیچ چیز نمی خواهم جز اینکه داعشی ها بمیرند و وجود نداشته باشند تا بچه ها آزاد باشند و بتوانند در کنار پدر و مادرشان زندگی کنند و با همسن و سال هایشان بازی کنند.

۵ تیر ماه  ۱۳۹۵
عکس: حسین ساجدی

کانال تلگرام اوجا تبریز
داغ کن - کلوب دات کام اشتراک گذاری در فیس بوک تویت کردن این مطلب اشتراک گذاری در گوگل پلاس اشتراک گذاری در دنبالر اشتراک گذاری در فیس نما
CLOSE
CLOSE